درخت و دختر
تهمینه حدادی
آن روزهمۀ مردم دنيا ديدند كه كلاغها دارند فرار میكنند. آنها از روی پشتبام و درختها میپريدند و دنبال هم پر میزدند.
آنها آن روز راز بزرگ خانواده ما را فهميده بودند.
مامان و مامانبزرگ با شاخههای كنده شده درخت سيب افتادند دنبال كلاغها. سالها بود كه همه اهالی شهر میدانستند كه آن انتها خانهای هست و آن خانه سالهای سال است كه سه عضو دارد؛ يك مامانبزرگ، يك مامان و يك دختر.
صدای قارقار كلاغها دنيا را گرفته بود. آنها داشتند راز بزرگی را فرياد میزدندو ما سه نفر میترسيديم. آنها تنها سيب دنيا را دزديده بودند.
جايی كه خانه ما بود، از شهرها و جمعيتها خيلیخيلی دور بود و در آن خانه تنهادرخت سيب دنيا وجود داشت. آن درخت هر بيست سال يك سيب ميداد ؛ حالا كلاغها،كلاغهايی كه سالها لابهلای شاخهها قايم شده بودند، خيلی راحت سيب را برده بودندو ما نبايد میگذاشتيم آن سيب ديده شود. ما به همه گفته بوديم كه درخت سيب خانه ماخشك شده است.
مامانبزرگ میگفت: ما موظفيم هميشه از درخت نگهداری كنيم و من هم بیدليل پذيرفته بودم.
صبحها ميرفتم مدرسه و عصرها چند ساعت مراقب درخت بودم ، به كسی نميگفتم كه درخت سيب ما همچنان سبز است. خيلیها هم فراموش كرده بودند كه روزی چيزی به نام درخت سيب وجود داشته است.
پانزده سال اول نميدانستم كه اين كارها يعنی چه. حتي بعد از يكی دو بار كنجكاوی كه: مامان چرا من بابا ندارم و بابابزرگ كجاست؟ قانع شده بودم زندگی ما همينطور است. اما بعد فهميدم كه سالهای زيادی است كه در خانه ما هميشه يك مامانبزرگ، يك مامانو يك دختر زندگی میكنند و هر بار فراموش میكنند كه چه روند عجيبی دارد زندگیما!
خانه ما خيلی دور افتاده بود؛ جايی كه ديده نشويم. جايی كه حرفهای مردم رانشنويم. زندگیمان خيلیخيلی معمولی بود.
مامان سيبهای شمعی درست میكرد ؛ مامانبزرگ شالهايی میبافت كه رويشان سيب داشت. مامان آنها را میبرد شهر و میفروخت.
ما شبيه ديگران هرشب دور هم غذا میخورديم ؛ بعضی روزها برای گردش راه میافتاديم اينور و آنور و مامان مثل همه مامانها درس و مشق من را بررسی میكرد.
آن موقعها هميشه در رويا بودم، بيشتر وقتها كه زير درخت سيب دراز می كشيدم، به دنيای بزرگتری كه توی كتابهايمان بود فكر میكردم.مامان نمیگذاشت با كسی دوستی كنم.
ميگفت: « اين رسم خانوادگی ماست » ، من هم تا بیست سالگی با هيچ كسی دوست نبودم.
او آرام آرام به من قبولاند كه وقتي بیست ساله شوم بايد رابطهمان با مردم شهر شمالی قطع شود و برويم در شهر جنوبی شال و شمع بفروشيم تا فراموش شويم.
من ابلهانه به او نگاه میكردم ، قادر نبودم بفهمم كه چرا زندگیام با زندگی ديگران فرق دارد.
گهگاهی با خودم فكر می كردم كه چرا عاشق نمیشوم و مامانبزرگ میگفت: «اين رسم خانواده ماست.»
***
بالاخره آن روز بد رسيد. پانزده سالگی در خانواده ما يعنی سن عاقل بودن. ديگر میشدكه من همه چيز را بدانم.
مامان رو به من كرد و گفت: «درخت پنج سال ديگر سيب میدهد.»
ديگر از پرسيدن اين كه چرا هر بیست سال و چرا يك سيب؟ خسته شده بودم. در واقع زيادفكر نمیكردم؛ بيشتر دنبال اين بودم كه بنشينم و در كتابهايم غرق شوم.
گاهی در اين فكر بودم كه بعدها چه كاره شوم؟ شال ببافم يا شمع بسازم؟ اصلاًمیشود سفر كنم برای پيدا كردن دنيای متفاوتم؟
و آن روز مامان گفت، مامانبزرگ هم بود. آنها نشستند و راز بزرگ زندگیمان راگفتند و خوب میدانستند كه من پنج سال وقت دارم كه با خودم كنار بيايم.
***
ما با كلاغها كنار آمده بوديم. در واقع میشود گفت آنها تنها دوستهای من محسوب ميشدند. از صبح تا شب لای درختها قايم میشدند و با چشمهای براقشان غرق رفتارعجيب ما میشدند.
ما مواظب باد و بوران و ملخ و شته بوديم و مواظب آنها. ما درخت سيب را عين بچهمان نگهداری میكرديم. من هم ساعتهای خلوتم را مینشستم و به آنها نگاه میكردم. توی خيالم آنها تنها نجاتدهندگان من بودند. يك بار آرزو كردم كه میتوانستم به آنها چيزهای براق و طلايی ببخشم به اين شرط كه جمع شوند و مرا باخودشان ببرند. ميخواستم توی يكی از شالهای مادربزرگ بنشينم و از آنها بخواهم چنگولهايشان را بيندازند توی درزها و من را بدزدند.
پانزده سال اول حتی صدايشان میكردم و لای درختها اين چيزها را به آنهامیگفتم.
از مامان میپرسيدم: «كلاغها حرف آدم را میفهمند؟» او گمان میكرد اينطورنيست.
اما آن روز، درست در جشن تولد پانزده سالگیام يكی از آنها، نزديك ما، كنار درخت سيب همهچيز را شنيد. قسم میخورم كه آنها پنج سال تمام راز ما را دهان به دهان كردند وبه انتظار نشستند.
من آن روز اين اتفاق را نفهميدم و آنها همچنان برايم دوستانی ماندند كه لابهلای درختها برايشان حرف میزدم. ما آن روز كيك خورديم. مامان من را در آغوش كشيد و رازرا گفت. من دربیست سالگیام دنبال كلاغها می دويدم كه بدانم سيب به منقار كدامشان است؟
آن قدر زياد بودند كه نميشد همۀ آنها را ديد. همه دربارۀ كلاغها حرف ميزدند وما ترسيده بوديم. دعا دعا كرديم كه هيچكس سيب را نبيند. از تصور اين كه كلاغها سيب را خوردهاند مورمورمان شد و ساعتها گريه كرديم.
آن روز غمگينترين روز زندگیام بود؛ شايد غمگينتر از روز تولدپانزده سالگیام.
هراسهای ما هيچ فايدهای نداشت. همۀ كلاغها رفتند. ما تا چند روز احتمالات رابررسی كرديم. اينكه شايد سيب در دريا بيفتد و يا شايد سيب را خورده باشند و اينكه شايد آدمها سيب را ببينند و بيايند سر وقتمان.
حالا هر سه تايمان كار میكرديم. من سيب نقاشی میكردم و تابلوهايم رامیفروختم. ما به شهر شمالی میرفتيم، چون ديگر لازم نبود چيزی را پنهان كنيم . من برای بیست سال آيندهام برنامهريزی كردم. ما بايد از درخت محافظت میكرديم. ما دورتا دور آن را سيم خاردار كشيديم.
مدرسه كه میرفتم توی كتابهايمان خوانده بودم كه آدمها درختهای سيب را طردكردهاند و پس از آن بوده كه درختهای سيب دنيا را طرد كردهاند و حالا تنها يكدرخت سيب باقی مانده است.
مامانبزرگ می گفت: «نمیدانم از كی و چهطور نگهداری از درخت به خانواده ماواگذار شده است.»
در واقع افسانهها حاكي از آن بودند كه در مقطعي از زمان، آدمها، ميوههای ديگررا به سيب ترجيح دادهاند و درختها آن قدر سنگين شدهاند كه شاخههايشان شكسته وسيب ها پلاسيده و گنديده شدهاند. اين بوده كه يك شب تمام درختهای سيب خشك شدهاندو پس از آن مزه سيب فراموش شده است.
آن روزها من، مامان و مامانبزرگ داشتيم با كارهايمان خاطرات سيب را زنده نگه میداشتيم.
نقاشيهايم خوب میفروختند، حتي كتابی نوشتم در بارۀ سيب و اين شد كه باز مردم يادشان آمد كه مدتهاست نمیدانند سيب چه مزه ای دارد!
ديگر از آن حسهای قديمی خلاص شده بودم. چيزهايی میدانستم كه نمیشد گفت به خاطرشان كشف دنيا را فراموش كرده بودم. كلاغها به خاطر كوچ دستهجمعیشان آنقدر بد شده بودند كه همه، هميشه از آنها به بدی ياد میكردند. هيچكس آنها را دوست نداشت. اما من انگار بين آنها و خودم چيزهای مشتركي را كشف كرده بودم. آنها بازآمدند و ما آنها را بخشيده بوديم، اما ديگر كمين كردن فايدهای نداشت با آن همه سيم خاردار.
يك روز كه تقويم را ورق زدم، ديدم كه به چهل سالگی نزديك شدهام و مامان شصت ساله ومامانبزرگ هشتاد ساله است. هر سهتايمان رفتيم زير درخت ايستاديم. سيب كه افتادمامانبزرگ آرامآرام تحليل رفت.
من و مامان او را همراه با سيب خاك كرديم و منتظر نشستيم تا دختری از زمين برويد.
دختر كه روييد مامان آن را بغل كرد و من را تنها گذاشت. او خوب میدانست كه قراراست ساعتها گريه كنم.
مامان گفته بود. مامان در جشن تولد پانزده سالگی ام گفته بود كه من يك سيب هستم. كه همه ما سيب هستيم و وقتي از درخت می افتيم شبيه آدمها و نگهبان درخت میشويم.
نقد داستان درخت و دختر
هدف از این مقاله نقد و تحلیل داستان نمادین درخت و دختر نوشته ی تهمینه حدادی می باشد. داستان از زبان دختری است که دوران زندگی عجیب خود را تعریف می کند. او که به همراه مادر بزرگ و مادرش در گوشه ای از شهری دور زندگی می کند، مسئولیت نگهداری از تنها درخت سیب دنیا را از چنگال کلاغ ها بر عهده دارد. در واقع داستان حول نگهداری از درخت سیبی می گردد که در هیچ جای دیگردنیا وجود ندارد.
در این داستان درخت سیبی که هر بیست سال به بار می نشیند و یا یک عدد سیبی که بوجود می آید در واقع یک نماد است. نمادی از یک مفهوم و یا ارزش که نویسنده سعی در بیان آن دارد و از نظر او آن نماد در بین مردم کمیاب و یا حتی نایاب شده و برای افرادی که به آن دسترسی دارند، مسئولیت سنگین نگهداری مقرر شده است. این سیب می تواند نماد هر چیز گرانبهایی که لایق مراقبت شدید است ، باشد؛ مانند ایمان، زندگی، عشق، شادی و.... از طرف دیگر می بینیم که در دنیای امروز ما همه ی این ارزش ها کمرنگ شده ؛ تا آنجا که در داستان می بینیم تنها یک درخت سیب در دنیا وجود دارد.
نکته ی دیگر درمورد این اجتماع سه نفری و مسئولیت آنها این است که با آنکه مردم درخت های سیب را فراموش کرده اند و با آنکه هیچ یک از آنها از وجود درخت سیب خبر ندارند، اما مادر بزرگ، مادر و دختر سعی در حفظ آن در جامعه دارند. آنها شال هایی که رویشان سیب داشت و شمعهای سیبی می فروختند، نقاشی سیب می کشیدند و کتاب در مورد آن می نوشتند تا شاید بتوانند یاد درخت سیب و مزه ی آن را در خاطرات دیگران زنده کنند. می توان گفت نویسنده بیان می کند که با وجود پنهان بودن راز آن خانواده و در واقع با وجود پنهان بودن آن نماد، اما باز هم آنها به ترویج آن ارزش در جامعه شان می پردازند.
علاوه بر این مطالب دیدیم که در آخر داستان چگونه آن سیب موجب ایجاد یک زندگی جدید گردید. در واقع یک سیب زمانی از درخت می افتد که به کمال خود رسیده باشد. می بینیم که نویسنده کمال آن ارزش را چگونه زندگی بخش دانسته و از بین رفتن آن را در جایی که می گوید از فکر اینکه کلاغ ها آن را خورده باشند مورمورمان میشد، چگونه منزجر کننده توصیف کرده است. شاید بتوان گفت که او در ذهن خود سیب هایی ویا ارزش هایی را می پرورانده که با رسیدن به کمال به دلیل اثر حیات بخششان می توانستند اوضاع نا به سامان جامعه اش را تنظیم نمایند و نبودشان راتا چه حد بد و اسفناک می داند.
در آخر می توان گفت در این داستان نویسنده با ایجاد سیری هماهنگ و منطقی از ناآگاهی به سمت آگاهی خواننده را با خود همراه کرده تا در آخر داستان این مسئولیت خطیر نگهداری از ارزش ها را بر عهده ی او گذارد. او که معتقد است فرایند بوجود آمدن سیب جدید هر قدر هم کند ولی ادامه دار است، پر امید به آینده نگاه می کند.
پایان