تبليغاتX
درس شناخت ادبیات

درس شناخت ادبیات

فایده ی ادبیات

       هدف از این مقاله بررسی فواید و نقش مطالعه آثار و متون ادبی در جامعه می باشد. در این مقاله سعی داریم با بررسی جایگاه این متون در زندگی افراد و نیاز هایی که می تواند بر اثر مطالعه آنها بر طرف شود، به بینشی جدید نسبت به مطالعه این متون دست یابیم.

      در زندگی بسیاری از ما ادبیات جایگاهی ویژه و نقشی به خصوص دارد.ممکن است این سوال به ذهن برسد که چه چیز موجب ایجاد این چنین جایگاهی برای متون ادبی شده است؟ به عبارت دیگرادبیات چه فایده ای برای افراد داشته که تا این حد توانسته وارد زندگی آنها شود؟ در جواب این سوال می توان به نیازهایی اشاره نمود که با مطالعه ادبیات برطرف می شود.  نیاز به زیبایی شناسی و درک ارزش اصلی آن می تواند یکی از مهمترین احتیاجاتی باشد که از طریق مطالعه متون ادبی تامین می شود. در وجود همه ی انسان ها گرایش به زیبایی وجود دارد. مطالعه ی متون زیبای ادبی علاوه بر تقویت این گرایش در انسان، موجب عدم تعلق او به عوامل نا پسند دنیای پیرامونش می گردد.

      از دیگر فواید و کاربرد های ادبیات در زندگی انسان می توان به نقش ادبیات در شناخت و عرفان خداوند اشاره نمود. نیاز به شناخت و معرفت، تنها با کسب درکی عمیق از متون عرفانی قابل دسترسی است. مطاله متون ادبی علاوه برکمک رساندن به فهم مفاهیم عمیق، انسان را در درک آثار و نوشته های مظاهر ظهور الهی نیز یاری می رساند. علاوه بر این خواندن آثار ادبی منجر به تقویت زبان در فرد می شود و از آنجا که زبان و فکر دو جز جدا از هم نیستند، می توان نتیجه گرفت که تقویت زبان منجر به تقویت فکر و اندیشه ی انسان نیز می شود که این نیز به نوبه خود موجب تغییر بینش او نسبت به دنیای پیرامونش می گردد. این تغییر بینش می تواند در فرهنگ جامعه نفوذ کند و علاوه بر کشف ارزش های فرهنگی، ما را در حفظ آنها نیز یاری می رساند.

      با توجه به آنچه گفته شد، می توان به اهمیت وجود آثار و متون ادبی در زندگی انسان پی برد. پیشرفت ارتباطات و گسترش رسانه های تصویری و اینترنت، نه تنها انسان را از این آثار بی نیاز نکرده است ، بلکه منجر به ایجاد محیطی مناسب برای پرورش و بسط آنها شده است. دستیابی به متون ادبی سرزمین های مختلف جهان و لذت بردن از فرهنگ ها و آداب آنها، موضوعی است که فقط از طریق مطالعات گسترده و با کمک این وسایل قابل دسترسی است.  از طرف دیگر آنچه از طریق رسانه های تصویری و اینترنت به مخاطبان ارائه می شود، چیزی جدا از متون ادبی نیست. پس همانطور که پیشتر ذکر شد، توسعه این رسانه ها علاوه بر آنکه ما را از مطالعه متون ادبی بی نیاز نکرده، بلکه احتیاج به خلق و پرورش آنها را نیز واضح ترنموده است.

     در انتها، با توجه به آنچه گفته شد، می توان نتیجه گرفت که خواندن متون ادبی علاوه بر فوایدی که در ابتدا ذکر شد، می تواند منجر به آفرینش قطعه ای ادبی توسط خود فرد شود و این روشی مناسب برای بیان احساسات و عواطف او خواهد  بود. آفرینش متون ادبی منجر به ایجاد محیط ادبی می شود که در آن انسان می تواند به خوبی رشد و پرورش یابد. با توجه به این مطلب، ضرورت آفرینش آثار ادبی مسئله ای قابل انکار است.

                 پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:12  توسط   | 

متن داستان:   

رَمی

تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميانآن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود درمنتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگرنمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هايسيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد وبگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري اورا بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود،درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كهفقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرزندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد وبا شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اشديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكاننداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، درهميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستونهفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»

نه، اگر اين بازوي كشيده وقشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش رابهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج ، يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبششده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، باجان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانستصورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپردبه جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌يبرگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود،ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كهوقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد وپيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود،به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد واو چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز وبيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختنگل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابشمي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشتاين‌جوريه؟»

 «براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده.»

و حالا هنوزهم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانكمي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد،دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستشدارم.»

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌يموي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دخترافتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتيشيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش بهعقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي ازاتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوختهآمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانستبه آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يككشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«جايآبله‌ش ناصاف بود.»

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اينفكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اينداستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالترا يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تابمي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيدهبود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خودمي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كهحالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوششوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاشلحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كممتوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌يآن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست بهستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار ازكف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكيمي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و اومي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواستلااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيزبرداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كهبوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها بهصورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايانگرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بيآن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزهپيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همهحالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موجكش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا

شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمعكند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارديا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا ماندهاست.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعتكنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول بهآرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرمكرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌هاباشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيارتقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دورمي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد وسر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

يادميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ بهاندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌هارا جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك.»

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپبرگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آبشده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دستو پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست ازآدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومياعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و بادست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را درنظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكرمي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود،پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايستكاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد،و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستونفقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواستمديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستونگل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بودكه كسي نمي‌توانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آنلب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاهديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازهداشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان « مجسمانه » بازي كند.

يك نفرمي‌گفت: «ماماما ، چه چه چه ، مجسمانه !» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد وبعد مي‌گفت: « درحالت ميوه چيدن.»

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوهچيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«ماماما، چه چه چه ، مجسمانه » ودختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود،گفت: « درحالت نگاه كردن به خورشيد.»

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعاً خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتّی اگر بسته بود، مي‌زد. اماتنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، وحالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازاتگوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش باباد مي‌رقصيد.


او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكلنگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدشبين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخابمي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، بااحترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد وبگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌يزنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهياز خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كهمي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌های ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خودرا رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود،نسيم را روي گردنش احساس كرد. موج سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي ازسنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوری زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكری به حال آنحوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و درحوله‌ی حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي ازدور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد،رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركتدرآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستونسخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زنسربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: « خواهر جان، منجانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌های خيسبخوابم .»

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد وعاقبت درست روبروی او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد ورفت.

ارديبهشت 1364

 

 

نقد عملی و تحلیلی داستان رَمی:

 

                                             جایگاه انسان

 

       هدف از این مقاله نقد عملی داستان "رَمی" می باشد که در دهه شصت توسط در توصیف یک انسان مسلمان نوشته شده است. داستان در مورد پسری است که درحال انجام مراسم حج ، خاطرات وافکاری شهوانی از ذهنش عبور می کند. او که در ابتدا تلاش می کند تا با این اندیشه ها مقابله کند، در آخر تسخیر آنها می شود و در جایگاهی متفاوت با آنچه در اول بوده قرار می گیرد. در این داستان تضاد ما بین شهوانیات و اخلاقیات به گونه ای بارز به به رشته تحریر در آمده و تا آخر داستان این کشمکش ادامه می یابد.

       در این داستان می بینیم که چطور آن پسر نمی تواند فکرش را بر روی عملی که به

خاطر اعتقادش قصد در انجام آن دارد ، متمرکز کند. درآنجایی که بازوی زن سیاه پوست

را می بیند، تمام حواسش به او متوجه می شود و کاملا از هدف ومقدصش باز می ماند.در حالی که آمده است تا به شیطان سنگ بزند، هوا های شیطانی در وجود خود او پدید می آید. با توجه به این مسئله در می یابیم که چطور نویسنده قصد در بیان وجود شهوت در همه جا و همه لحظات زندگی افراد دارد، حتی در مراسم مقدس حج. علاوه بر این تاکید وجود این نفسانیات در همه ی انسانها حتی انسانی که در اینجا "سر به راه" معرفی شده نیز وجود دارد.

         نکته ی دیگر که می توان به آن تاکید نمود، تلاشی است که او برای بدست آورد آن زن در میان جمعیت شلوغ و در هم فشرده می کند. تلاش های او که در ابتدا با نیرو های بقیه خنثی می شود ، می تواند اشاره به کمک دیگران برای دوری از این شهوانیات باشد. اما اصرار او در دور بودن از خدا در محلی که برای نزدیکی به خدا به آن سفر کرده ، در آخر موجب می شود که او در جایگاه دیگری قرار گیرد. جایگاهی که برای شیطان مقرر شده و همه با سنگ زدن به آنجا، این تنفر و بیزاری را نشان می دهند. علاوه براین می بینیم که چطور آن انسان، بر اثر قرار گرفتن در آن جایگاه، احساس راحتی می کند و در واقع تا حدودی آزادی بدست آورده است. اما این آزادی به قیمت تحمل سنگ هایی است که از طرف آن زن محبوبش به سمت او پرتاب می شود. مقصود نویسنده از بیان این مطلب ، می تواند مقایسه شرایطی باشد که هر فرد در صورت سلوک و یا عدم سلوک در روش اخلاقیات در آن قرار خواهد گرفت.

         در انتها می توان گفت که با کمی دقت می توان به هدف نویسنده از بیان این داستان پی برد. هدفی که شاید بسیاری از نویسندگان سعی در بیان آن دارند. کشمکش میان خیر و شر، نفس شرور و نفس خدا دوست، اخلاقیات و نفسانیات. اینها همه مفاهیمی هستند که در این داستان به میان آمده اند تا خواننده را از زشتی شهوت آگاه کند و او را متقاعد کند که در هیچ زمانی انسان نمی تواند از راه و روش خود مطمئن باشد و همواره و در هر جا، حتی خانه خدا، خطر برگزیدن این هوی ها در انسان وجود دارد.

پایان             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:11  توسط   | 

ساعت ساکتی که در من سال ها ...

  ساعتِ ساکتی که در من سال‌ها

کسی صدایش را نشنیده

نخوابیده‌است

 

دارد آهسته آهسته خود را کوک می‌کند

تا ناگهان شماطه‌اش را بترکاند   منفجر شود

و گردشِ روز و شب را بپاشد از هم

لحظه‌ها را به هم بریزد

 

آن وقت

دیگر امروز  امروز نخواهد بود

فردا گم می‌کند گورِ دیروز را

 

آن وقت

برمی‌گردم به کودکی

می‌نشینم در دامنت

سر می‌گذارم به سینه‌ات

و گریه‌ام را سر می‌دهم

 

شکایتِ دیروز را با تو خواهم کرد

تو لالاییِ انگشتانت را لای موهایم می‌پیچی

من لب‌های تشنه‌ام را می‌چسبانم به سینه‌ات

و می‌نوشم

جرعه جرعه تمامِ زندگی را

می‌نوشم

و قطره‌ای که از گوشه‌ی دهان به روی گونه‌ام می‌لغزد

لبخندِ من است

برای تو

 

آن وقت

می‌بینی

ساعت ساکتی که بعد از سال‌ها

هق هقِ تیک تاکش را

در بُغضِ شماطه‌اش ترکانده‌است

روی رویای زانوهایت

خوابیده‌است

 

 

موضوع : نقد عملی شعر " ساعت ساکتی که در من سال ها..."

ساعت ساکت

     هدف از این مقاله تحلیل و نقد عملی شعر نمادین "ساعت ساکتی که در من سا ل ها ..." می باشد. در این شعر، شاعر به گونه ای جذاب در درون خود ساعتی را به تصویر می کشد که با آنکه صدایی از آن به گوش نمی رسد آما به خوبی کار می کند. می توان گفت شاعر هدف ساعت خود را از کار کردن ، آهسته کوک شدن می داند. کوک شدنی که  منجر به منفجر شدنش و به هم ریختن زمان می گردد و در ادامه شعر می بینیم که شاعر به وسیله این به هم ریختگی به آرامش می رسد. در کل می توان گفت هدف شاعر، بیان گونه ای از تضاد است میان افکار و احساسات درونی خود و دنیایی که در آن زندگی می کند. تضادی که او با کنار هم قرار دادن عباراتی مانند ساعت ساکتی که نخوابیده ، آهسته کوک شدن برای منفجر شدن و... سعی در نشان دادن آن دارد. به عبارت دیگر می توان گفت شرایط دنیای پیرامونش آنچنان برایش سخت شده که دیگر قادر به تحمل آن نیست و روزی از درون از هم می پاشد و با تغییر شرایط  اطرافش به آرامشی که می خواهد دست می یابد.

     شاعر در بند اول شعربا کلمات" ساعت ساکتی که در من سال ها کسی صدایش را نشنیده ، نخوابیده است"  این مسئله را گوشزد می کند که بیان نکردن نارضایتی اش به معنی راضی بودن از وضعیتش نیست بلکه او به گونه ای پنهانی و ساکت ( به صورتی که دیگران متوجه نمی شوند) در حال تقویت خود برای یک قیام کلی است. قیامی که همه چیز را متحول می کند؛ تا آنجا که می گوید،" دیگر امروز امروز نخواهد بود" . بعلاوه  این فروپاشی منجر به تغییر دیگری می شود که او آن را در عبارت "فردا گم میکند گور دیروز را" بیان  می کند و نشان می دهد که با تحقق این تغییر دیگر اتفاقات آینده وابسته به گذشته نیست و در واقع مژده آزادی از شرایط بد و نامطلوب پیشین را می دهد.

     نکته ی جالب و ظریف دیگری که در این شعر، شاعر از آن بهره گرفته، استفاده از نماد ساعت برای نشان دادن مهمترین تضاد د رشعرش است. ساعتی که همواره برای نظم دادن به زمان مورد استفاده قرار می گیرد، این بار باعث بی نظمی شده است. این ساعت با از بین رفتنش موجب به هم ریختن لحظه ها و گردش روز و شب می شود. روز و شبی که شاعر قدرت تحملش را ندارد و با از بین رفتنش او تسکین می یابد و می بینیم که چگونه با عباراتی مانند می نشینم در دامنت و سر می گذارم به سینه ات این سکون را توصیف می کند.

     مسئله ی دیگری که شاعر با عبارات " گریه ام را سر می دهم " و "شکایت دیروز را با تو خواهم کرد" قصد دارد به آن اشاره کند، خفقانی است که نه تنها به او اجازه ی شکایت  بلکه به او امکان  اظهار ناراحتی اش را نیز نمی دهد و می بینیم که پس از رسیدن به آرامش، او چگونه از آن موقعیت بدی که در آن بوده شکوه می کند و گریه سر می دهد. این شرایط بد و سخت، شاعر را تشنه کرده است؛ تشنه ی زندگی حقیقی و می بینیم که در عبارت "جرعه جرعه تمام زندگی را می نوشم" چطوراجازه ی فهمیدن معنای زندگی را بدست می آورد و در واقع در آن زمان است که به تازگی زندگی کرده است.

 او این خوشحالی و خوشنودی را به صورت یک لبخند نشان می دهد و  از بدست آوردن اینچنین شرایط خوبی، لذت می برد؛ مانند کودکی که از نوشیدن شیر و احساس رفع نیاز لذت می برد. همچنین احساس امنیتی که ان را با گذاشتن سر برروی سینه ی مادر بدست می آورد اشاره ای است به وضعیت ناامنی که او از آن رهایی یافته، تا جایی که در آخر شعر با آوردن فعل خوابیدن این احساس امنیت و آرامش را به اوج خود می رساند.

     در آخر می توان گفت بخش بیشتر این شعر،به تصویر کشیدن خیال پردازی هایی شاعر است و به امید این تصورات، این شرایط سخت را پشت سر می گذارد.  امیدی که او در اول داستان آن را می پرورد. امید به حرکتی که به صورت پنهانی به پیش می رود و در آینده منجر به اتفاقاتی خوب خواهد شد.

 

                                                                                                پایان                    
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:3  توسط   | 

شناخت ادبیات

      هدف از این مقاله بررسی روش های شناخت ادبیات و مقایسه ان با شناخت سایر علوم می باشد. علاوه بر این به بیان اهداف افراد از مطالعه ادبیات و اهمیت ذوق و سلیقه شخصی در مطالعه ادبیات می پردازیم.

       در ابتدا به این مسئله می پردازیم که چرا افراد به مطالعه ادبیات می پردازند و یا حتی چرا برخی خواندن متون ادبی را بخشی جدایی ناپذیر از زندگی خود می دانند. در جواب این سوال می توان گفت، لذت بردن ، رویا پردازی ، آشنایی با فرهنگ های ملل و اقوام مختلف ، آشنایی با طرز فکر دیگران، آشنایی بیشتر با زبان فارسی ، کسب آمادگی برای مطالعه متون سخت تر، تحقیق در مورد سبک های ادبی و یا حتی در برخی موارد فقط  پر کردن وقت می تواند اهداف افراد مختلف از مطالعه ادبیات باشد. حال می توان گفت بسته به اینکه هر فرد چه هدفی را از خواندن دنبال می کند، روش های متفاوتی را برای این منظور بر می گزیند. به طور قطع شیوه ی مطالعه فردی که در مورد سبک های ادبی و یا تغییرات زبان در طول زمان تحقیق می کند با روش مطالعه فردی که هدف او خیال پردازی است، متفاوت می باشد. 

           نکته دیگر اینکه کلیه این مطالعات به منظور بدست آوردن شناخت بیشتر می باشد. این شناخت می تواند در هر زمینه و یا حوزه ای باشد و همانطور که پیشتر تاکید شد، موضوع مورد مطالعه و هدف آن می تواند شیوه ی خواندن را تعیین کند. برای مثال در علوم تجربى كه در موضوع‏هاى تجربه پذير تحقيق مى‏كند، روش تجربى مورد استفاده قرار می گیرد که در واقع حقیقت آن چیزی است که انسان با حواسش آن را برداشت می کند ؛ حال آنکه در علم فلسفه آنچه مورد اهمیت است استدلال و برهان است. شناخت در این حیطه فقط از طریق تفکر و تعقل است و در واقع آمیختن مفاهیم علمی با عقل منجر به دستیابی به حقیقت می شود. شیوه ی دیگری از شناخت که در آن علم وعقل جایگاهی ندارد و آنچه بدست می آید تنها شهود و آگاهی است، شیوه ای است که در عرفان مورد استفاده قرار می گیرد و در واقع فرد بدون واسطه به حقیقت دست میابد. در مطالعه متون ادبی و به طور کلی تر شناخت ادبیات می تواند از روش تجربی و عقلی حاصل شود. برای مثال در مطالعه زبانها و لهجه ها از روش تجربی و برای تحلیل آثار ادبی از روش عقلی  استفاده می شود. همچنین در مطالعه سفرنامه ها و دوران زندگی شعرا و نویسندگان از روش تاریخی استفاده می شود. روش کتابخانه ای نیز روشی است که در کلیه ی علوم من جمله ادبیات نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

       در انتها می توان گفت آنچه موجب تشویق فرد به مطالعه و شناخت ادبیات می شود، میزان علاقه ی فرد و در نهایت هدف او از ان مطالعه است. واضح است که ذوق و سلیقه ی شخصی در ایجاد انگیزه برای مطالعه و لذت بردن بیشتر، تاثیر به سزایی دارد. این تاثیر که موجب افزایش علاقه مندی او به مطالعه و در نتیجه بالا رفتن دانایی او می شود، می تواند در شناخت او از خودش و کمک به او در بدست آوردن اهدافش در زندگی نقش مهمی را ایفا کند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:1  توسط   | 

 

درخت و دختر

تهمینه حدادی

آن روزهمۀ مردم دنيا ديدند كه كلاغ‌ها دارند فرار می‌كنند. آنها از روی پشت‌بام و درخت‌ها می‌پريدند و دنبال هم پر می‌زدند.

آنها آن روز راز بزرگ خانواده ما را فهميده بودند.

مامان و مامان‌بزرگ با شاخه‌های كنده شده درخت سيب افتادند دنبال كلاغ‌ها. سال‌ها بود كه همه اهالی شهر می‌دانستند كه آن انتها خانه‌ای هست و آن خانه سال‌های سال است كه سه عضو دارد؛ يك مامان‌بزرگ، يك مامان و يك دختر.

صدای قارقار كلاغ‌ها دنيا را گرفته بود. آنها داشتند راز بزرگی را فرياد می‌زدندو ما سه نفر می‌ترسيديم. آنها تنها سيب دنيا را دزديده بودند.

جايی كه خانه ما بود، از شهرها و جمعيت‌ها خيلی‌خيلی دور بود و در آن خانه تنهادرخت سيب دنيا وجود داشت. آن درخت هر بيست سال يك سيب مي‌داد ؛ حالا كلاغ‌ها،كلاغ‌هايی كه سال‌ها لابه‌لای شاخه‌ها قايم شده بودند، خيلی راحت سيب را برده بودندو ما نبايد می‌گذاشتيم آن سيب ديده شود. ما به همه گفته بوديم كه درخت سيب خانه ماخشك شده است.

مامان‌بزرگ می‌گفت: ما موظفيم هميشه از درخت نگهداری كنيم و من هم بی‌دليل پذيرفته بودم.

صبح‌ها مي‌رفتم مدرسه و عصرها چند ساعت مراقب درخت بودم ، به كسی نمي‌گفتم كه درخت سيب ما همچنان سبز است. خيلی‌ها هم فراموش كرده بودند كه روزی چيزی به نام درخت سيب وجود داشته است.

پانزده سال اول نمي‌دانستم كه اين كارها يعنی چه. حتي بعد از يكی دو بار كنجكاوی كه: مامان چرا من بابا ندارم و بابابزرگ كجاست؟ قانع شده بودم زندگی ما همين‌طور است. اما بعد فهميدم كه سال‌های زيادی است كه در خانه ما هميشه يك مامان‌بزرگ، يك مامانو يك دختر زندگی می‌كنند و هر بار فراموش می‌كنند كه چه روند عجيبی دارد زندگیما!

خانه ما خيلی دور افتاده بود؛ جايی كه ديده نشويم. جايی كه حرف‌های مردم رانشنويم. زندگی‌مان خيلی‌خيلی معمولی بود.

مامان سيب‌های شمعی درست می‌كرد ؛ مامان‌بزرگ شال‌هايی می‌بافت كه رويشان سيب داشت. مامان آنها را می‌برد شهر و می‌فروخت.

ما شبيه ديگران هرشب دور هم غذا می‌خورديم ؛ بعضی روزها برای گردش راه می‌افتاديم اين‌ور و آن‌ور و مامان مثل همه مامان‌ها درس و مشق من را بررسی می‌كرد.

آن موقع‌ها هميشه در رويا بودم، بيشتر وقت‌ها كه زير درخت سيب دراز می كشيدم، به دنيای بزرگ‌تری كه توی كتاب‌هايمان بود فكر می‌كردم.مامان نمی‌گذاشت با كسی دوستی كنم.

مي‌گفت: « اين رسم خانوادگی ماست » ، من هم تا بیست سالگی با هيچ كسی دوست نبودم.
او آرام آرام به من قبولاند كه وقتي بیست ساله شوم بايد رابطه‌مان با مردم شهر شمالی قطع شود و برويم در شهر جنوبی شال و شمع بفروشيم تا فراموش شويم.

من ابلهانه به او نگاه می‌كردم ، قادر نبودم بفهمم كه چرا زندگی‌‌ام با زندگی ديگران فرق دارد.

گهگاهی با خودم فكر می كردم كه چرا عاشق نمی‌شوم و مامان‌بزرگ می‌گفت: «اين رسم خانواده ماست.»

***

بالاخره آن روز بد رسيد. پانزده  سالگی در خانواده ما يعنی سن عاقل بودن. ديگر می‌شدكه من همه چيز را بدانم.

مامان رو به من كرد و گفت: «درخت پنج سال ديگر سيب می‌دهد.»

ديگر از پرسيدن اين كه چرا هر بیست سال و چرا يك سيب؟ خسته شده بودم. در واقع زيادفكر نمی‌كردم؛ بيشتر دنبال اين بودم كه بنشينم و در كتاب‌هايم غرق شوم.

گاهی در اين فكر بودم كه بعدها چه كاره شوم؟ شال ببافم يا شمع بسازم؟ اصلاًمی‌شود سفر كنم برای پيدا كردن دنيای متفاوتم؟

و آن روز مامان گفت، مامان‌بزرگ هم بود. آنها نشستند و راز بزرگ زندگی‌مان راگفتند و خوب می‌دانستند كه من پنج سال وقت دارم كه با خودم كنار بيايم.

***

ما با كلاغ‌ها كنار آمده بوديم. در واقع می‌شود گفت آنها تنها دوست‌های من محسوب مي‌شدند. از صبح تا شب لای درخت‌ها قايم می‌شدند و با چشم‌های براقشان غرق رفتارعجيب ما می‌شدند.

ما مواظب باد و بوران و ملخ و شته بوديم و مواظب آنها. ما درخت سيب را عين بچه‌مان نگه‌داری می‌كرديم. من هم ساعت‌های خلوتم را می‌نشستم و به آنها نگاه می‌كردم. توی خيالم آنها تنها نجات‌دهندگان من بودند. يك بار آرزو كردم كه می‌توانستم به آنها چيزهای براق و طلايی ببخشم به اين شرط كه جمع شوند و مرا باخودشان ببرند. مي‌خواستم توی يكی از شال‌های مادربزرگ بنشينم و از آنها بخواهم چنگول‌هايشان را بيندازند توی درزها و من را بدزدند.

پانزده سال اول حتی صدايشان می‌كردم و لای درخت‌ها اين چيزها را به آنهامی‌گفتم.

از مامان می‌پرسيدم: «كلاغ‌ها حرف آدم را می‌فهمند؟» او گمان می‌كرد اين‌طورنيست.

اما آن روز، درست در جشن تولد پانزده سالگی‌ام يكی از آنها، نزديك ما، كنار درخت سيب همه‌چيز را شنيد. قسم می‌خورم كه آنها پنج سال تمام راز ما را دهان به دهان كردند وبه انتظار نشستند.

من آن روز اين اتفاق را نفهميدم و آنها همچنان برايم دوستانی ماندند كه لابه‌لای درخت‌ها برايشان حرف می‌زدم. ما آن روز كيك خورديم. مامان من را در آغوش كشيد و رازرا گفت. من دربیست سالگی‌ام دنبال كلاغ‌ها می دويدم كه بدانم سيب به منقار كدامشان است؟

آن قدر زياد بودند كه نمي‌شد همۀ آنها را ديد. همه دربارۀ كلاغ‌ها حرف مي‌زدند وما ترسيده بوديم. دعا دعا كرديم كه هيچ‌كس سيب را نبيند. از تصور اين كه كلاغ‌ها سيب را خورده‌اند مورمورمان شد و ساعت‌ها گريه كرديم.

آن روز غمگين‌ترين روز زندگی‌‌ام بود؛ شايد غمگين‌تر از روز تولدپانزده سالگی‌ام.

هراس‌های ما هيچ فايده‌ای نداشت. همۀ كلاغ‌ها رفتند. ما تا چند روز احتمالات رابررسی كرديم. اينكه شايد سيب در دريا بيفتد و يا شايد سيب را خورده باشند و اينكه شايد آدم‌ها سيب را ببينند و بيايند سر وقتمان.

حالا هر سه تايمان كار می‌كرديم. من سيب نقاشی می‌كردم و تابلوهايم رامی‌فروختم. ما به شهر شمالی می‌رفتيم، چون ديگر لازم نبود چيزی را پنهان كنيم . من برای بیست سال آينده‌ام برنامه‌ريزی كردم. ما بايد از درخت محافظت می‌كرديم. ما دورتا دور آن را سيم خاردار كشيديم.

مدرسه كه می‌رفتم توی كتاب‌هايمان خوانده بودم كه آدم‌ها درخت‌های سيب را طردكرده‌اند و پس از آن بوده كه درخت‌های سيب دنيا را طرد كرده‌اند و حالا تنها يكدرخت سيب باقی مانده است.

مامان‌بزرگ می گفت: «نمی‌دانم از كی و چه‌طور نگهداری از درخت به خانواده ماواگذار شده است.»

در واقع افسانه‌ها حاكي از آن بودند كه در مقطعي از زمان، آدم‌ها، ميوه‌های ديگررا به سيب ترجيح داده‌اند و درخت‌ها آن قدر سنگين شده‌اند كه شاخه‌هايشان شكسته وسيب ها پلاسيده و گنديده شده‌اند. اين بوده كه يك شب تمام درخت‌های سيب خشك شده‌اندو پس از آن مزه سيب فراموش شده است.

آن روزها من، مامان و مامان‌بزرگ داشتيم با كارهايمان خاطرات سيب را زنده نگه می‌داشتيم.

نقاشي‌هايم خوب می‌فروختند،  حتي كتابی نوشتم در بارۀ سيب و اين شد كه باز مردم يادشان آمد كه مدت‌هاست نمی‌دانند  سيب چه مزه ای دارد!

ديگر از آن حس‌های قديمی خلاص شده بودم. چيزهايی می‌دانستم كه نمی‌شد گفت به خاطرشان كشف دنيا را فراموش كرده بودم. كلاغ‌ها به خاطر كوچ دسته‌جمعی‌‌شان آنقدر بد شده بودند كه همه، هميشه از آنها به بدی ياد می‌كردند. هيچ‌كس آنها را دوست نداشت. اما من انگار بين آنها و خودم چيزهای مشتركي را كشف كرده بودم. آنها بازآمدند و ما آنها را بخشيده بوديم، اما ديگر كمين كردن فايده‌ای نداشت با آن همه سيم خاردار.

يك روز كه تقويم را ورق زدم، ديدم كه به چهل سالگی نزديك شده‌ام و مامان شصت ساله ومامان‌بزرگ هشتاد ساله است. هر سه‌تايمان رفتيم  زير درخت ايستاديم. سيب كه افتادمامان‌بزرگ آرام‌آرام تحليل رفت.

من و مامان او را همراه با سيب خاك كرديم و منتظر نشستيم تا دختری از زمين برويد.

دختر كه روييد مامان آن را بغل كرد و من را تنها گذاشت. او خوب می‌دانست كه قراراست ساعت‌ها گريه كنم.

مامان گفته بود. مامان در جشن تولد پانزده سالگی ام گفته بود كه من يك سيب هستم. كه همه ما سيب هستيم و وقتي از درخت می افتيم شبيه آدم‌ها و نگهبان درخت می‌شويم.

 

نقد داستان درخت و دختر

     هدف از این مقاله نقد و تحلیل داستان  نمادین درخت و دختر نوشته ی تهمینه حدادی می باشد. داستان از زبان دختری است که دوران زندگی عجیب خود را تعریف می کند. او که به همراه مادر بزرگ و مادرش در گوشه ای از شهری دور زندگی می کند، مسئولیت نگهداری از تنها درخت سیب دنیا را از چنگال کلاغ ها بر عهده دارد. در واقع داستان حول نگهداری از درخت سیبی می گردد که در هیچ جای دیگردنیا وجود ندارد.

    در این داستان درخت سیبی که هر بیست سال به بار می نشیند و یا یک عدد سیبی که بوجود می آید در واقع یک نماد است. نمادی از یک مفهوم و یا ارزش که نویسنده سعی در بیان آن دارد و از نظر او آن نماد در بین مردم کمیاب و یا حتی نایاب شده و برای افرادی که به آن دسترسی دارند، مسئولیت سنگین نگهداری مقرر شده است. این سیب می تواند نماد هر چیز گرانبهایی که لایق مراقبت شدید است ، باشد؛ مانند ایمان، زندگی، عشق، شادی و.... از طرف دیگر می بینیم که در دنیای امروز ما همه ی این ارزش ها کمرنگ شده ؛ تا آنجا که در داستان می بینیم تنها یک درخت سیب در دنیا وجود دارد.

     نکته ی دیگر درمورد این اجتماع سه نفری و مسئولیت آنها این است که با آنکه مردم درخت های سیب را فراموش کرده اند و با آنکه هیچ یک از آنها از وجود درخت سیب خبر ندارند، اما مادر بزرگ، مادر و دختر سعی در حفظ آن در جامعه دارند. آنها شال هایی که رویشان سیب داشت و شمعهای سیبی می فروختند، نقاشی سیب می کشیدند و کتاب در مورد آن می نوشتند تا شاید بتوانند یاد درخت سیب و مزه ی آن را در خاطرات دیگران زنده کنند. می توان گفت نویسنده بیان می کند که با وجود پنهان بودن راز آن خانواده و در واقع با وجود پنهان بودن آن نماد، اما باز هم آنها به ترویج آن ارزش در جامعه شان می پردازند.

    علاوه بر این مطالب دیدیم که در آخر داستان چگونه آن سیب موجب ایجاد یک زندگی جدید گردید. در واقع یک سیب زمانی از درخت می افتد که به کمال خود رسیده باشد. می بینیم که نویسنده کمال آن ارزش را چگونه زندگی بخش دانسته و از بین رفتن آن را در جایی که می گوید از فکر اینکه کلاغ ها آن را خورده باشند مورمورمان میشد، چگونه منزجر کننده توصیف کرده است. شاید بتوان گفت که او در ذهن خود سیب هایی ویا ارزش هایی را می پرورانده که با رسیدن به کمال به دلیل اثر حیات بخششان می توانستند اوضاع نا به سامان جامعه اش را تنظیم نمایند و نبودشان  راتا چه حد بد و اسفناک می داند.

    در آخر می توان گفت در این داستان نویسنده با ایجاد سیری هماهنگ و منطقی از ناآگاهی به سمت آگاهی خواننده را با خود همراه کرده تا در آخر داستان این مسئولیت خطیر نگهداری از ارزش ها را بر عهده ی او گذارد. او که معتقد است فرایند بوجود آمدن سیب جدید هر قدر هم کند ولی ادامه دار است، پر امید به آینده نگاه می کند.

 

پایان                            

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 0:0  توسط   | 

ادبیات علم است یا هنر؟

     هدف از این مقاله بررسی ماهیت ادبیات به عنوان شاخه ای از علم یا جلوه ای از هنر است. برای این منظور ابتدا علم و هنر را به طور جداگانه تعریف می نمائیم و پس از آن به بررسی شباهت های ادبیات با هر یک از این دو مقوله می پردازیم و در آخر تعیین می کنیم که ادبیات هنر است یا علم.

     علم در واقع شناختی است که انسان از محیط پیرامون خود بدست می آورد. این شناخت به دو روش تجربی و عقلی می تواند کسب شود و بسته به نوع علم مورد بحث می تواند هر کدام از این روش ها به انسان کمک کند. به طور مثال در مورد علوم زیستی، روش تجربی مناسب ترین روش برای کسب اطلاعات و طبقه بندی آنهاست؛ این در حالی است که این روش برای علوم مربوط به ریاضیات از اعتبار زیادی برخوردار نیست. نکته ی دیگر در مورد هدف علم، کشف نظریه و تعیین روابط میان وقایع طبیعی است. در واقع علم تلاش می کند تا با افزایش شناخت از محیط، بتواند میان اتفاقات در ظاهر بی ربط اطرافش، رابطه ای منطقی بیابد و از این طریق، زندگی خود را بهبود بخشد.

     اما هنر چیست؟ هنر در واقع بیان احساسات درونی فرد هنرمند به گونه ای زیبا و جذاب است. می توان گفت هدف هنر برقراری یک ارتباط میان هنرمند و مخاطبش است تا از طریق این ارتباط بتواند احساسات، عواطف و یا حتی باورهایش را به او منتقل کند. با وجود اینکه همه ی هنرمندان با آفرینش  اثر هنری مقصود یکسانی را دنبال می کنند، اما شیوه وابزاری که آنها برای این منظور انتخاب می کنند، متفاوت است و می بینیم که چگونه هنر در اشکال مختلف زندگی خود را نمایان می کند.

     حال می پردازیم به این مسئله که با توجه به آنچه در توضیح علم و هنر گفته شد، ادبیات را می توان در کدام دسته قرار داد. از آنجا که ادبیات  بیان احساسات و تاثیرات روحی هنرمند است و می تواند بر احساسات دیگران اثر گذارد، می توان آن را در زمره ی هنر دانست. اما این بدین معنی نیست که ادبیات همراه با علم نیست. در واقع برای ایجاد هر اثر هنری احتیاج به علم خلق آن اثر است و یا می توان گفت که داشتن آن علم به هنرمند کمک می کند تا اثاری زیبا تر بر جای گذارد. همان طور که برای ساختن آهنگی زیبا احتیاج به آشنایی با نت و علم موسیقی است، برای سرودن یک شعر نیز احتیاج به آشنایی با مفهوم  وزن وآهنگ و علم قرار دادن کلمات با قواعد مشخص در کنار هم  است.

     بنابراین می بینیم که دانستن ادبیات به عنوان یک هنر نمی تواند نقش علم را در بهتر ساختن آن از بین ببرد. از طرف دیگر آنچه باعث می شود ما به ادبیات به عنوان هنر نگاه کنیم، این است که خالق اثر ادبی ، به بیان هر آنچه احساس می کند می پردازد؛ بی آنکه بخواهد با دلایل تجربی و منطقی آن را اثبات کند. علاوه بر این ادبیات با بهره گیری از قدرت کلمات می توانند اثراتی بس عمیق تر از هر هنر دیگری بر جای گذارد. کلمات  موجب می شوند که فرد شاعر یا نویسنده بتواند به خوبی افکار و احساسات مخاطب را در جهت هدفی خاص به حرکت در آورد و تاثیراتی عمیق و ماندگار بر روح خواننده گذارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:27  توسط   | 

ارهاب

گوشه ی چشمم ستاره ای ست
 دیده ای آن را ؟
 ندیده ام
حبه ی انگور از آسمان
 دست فرا برده ، چیده ام
 حبه ی انگور از آسمان ؟
 پس تو زمین را ندیده ای
بستر خون است و آتش است
 این که در او آرمیده ام
 گوشه ی چشم مرا ببین
خنجر بهرام سرخ ازوست
 روی زمین از چکیده هایش
 نقشه ی دریا کشیده ام
گریه ی خونبار توست ؟
 نه
 بحر گدازان دوزخ است
من همه شب در گدازه هاش
 همچو حبابی تپیده ام
 دود جسد ها ز روی خاک
تا دل افلاک می دود
رقص کنان در فضای آن
 سایه ی ابلیس دیده ام

پیش نگاهم تمام شب
 چشم ز وحشت دریده ای ست
از دل آوار هر سحر
 جیغ جنون را شنیده ام
 دست تو انگور چیده است
 از دل من خون چکیده است
 گر تو بهشت آفریده ای
 من به جهنم رسیده ام

 

نقد شعر ارهاب

      هدف از این  مقاله ، تحلیل و نقد عملی شعر ارهاب می باشد. شاعر در این شعر با آوردن گفتگوی دو نفر قصد دارد وضعیت وحشتناک کره ی زمین و جنگ ها ی آن را به تصویر بکشد. او که در ابتدا با مفاهیم زیبایی  مانند چیدن انگور و نگاه کردن به ستاره ها شعرش را آغاز کرده ، آن را با به تصویر کشیدن ویرانی و خون و آتش ادامه می دهد و به طور کلی قصد در توصیف این ویرانی دارد.

      در ابتدا می توان گفت حالتی که شاعر برای بیان مشکلاتی که می بیند ، انتخاب نموده ، برای هدفی که او دنبال می کند بسیار مناسب است. گفتگو میان دو نفر که یکی از آنها به خوبی مشکلات این دنیا را می بیند و با آنها دست و پنجه نرم می کند؛ و فرد دیگر که از هیچ یک از این سختی ها اطلاعی ندارد و شنیدن آنها برایش تازگی دارد. تا انجا که عبارت "پس تو زمین را ندیده ای" به گونه ای  از این نا آگاهی حکایت می کند که او حتی در این سیاره یا به عبارت دیگر در این عالم هم زندگی نمی کند. می توان گفت شاعر با آوردن این دو تن در کنار هم ، قصد در نشان دادن این گونه افراد دارد. افرادی که این مشکلات را نمی بینند و یا برای آنها بی معنی است. شاید بتوان هدف نهایی شاعر را از سرودن این شعر، آگاه نمودن این دسته افراد از وضعیت اسف باری که خودش در آن زندگی می کند، دانست.   

      از طرف دیگر شاعر که خود را در درون این مشکلات می داند، خودش را به حبابی مانند کرده که در میان دریای  گدازه های دوزخ به سختی برای ادامه زندگی اش تلاش می کند. حباب که در واقع مظهر ظرافت و لطافت است در میان محیطی خشن و سخت که می تواند اشاره به محل زندگی اش باشد، آورده شده تا نشان دهد خطرات و مشکلات پیرامون او تا چه حد می تواند بر او اثر بگذارد و چقدر زندگی برایش است.

     در بخش دیگر شعر می بینیم که شاعر چطور به تلخی صحنه های جرم و جنایت را توصیف می کند و از آنها برای نشان دادن علاقه ی خود به رهایی از این دنیا بهره برده است. در آنجا که حرکت دود برخواسته از جسد های بی جان قربانیان را به شکل دویدن و رقصیدن به تصویر می کشد، این تصور را ایجاد می کند که آن ها با خوشحالی از این عالم می گریزند و به سوی مکانی راحت تر پرواز می کنند.

      در انتها می توان گفت شاعر با در کنار هم قرار دادن تضاد هایی مانند جنگ و آرامش ، شب و سحر و... قصد دارد جنبه های منفی و تلخ این دنیا را برای خواننده پر رنگ تر کند و به او بفهماند همه چیز آسان و زیبا نیست و او را به این درک برساند که با وجود اینکه زندگی برای مانند بودن در بهشت است،  اما برای من بسیار سخت است و با آوردن عبارت "از دل من خون چکیده است"  در کنار "دست تو انگور چیده است" این تفاوت شرایط زندگی را به خوبی نشان می دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:25  توسط   | 

ادبیات چیست؟

      بدون شک تا به حال از خواندن و یا شنیدن یک اثر ادبی زیبا لذت برده ایم.  در طول دوران تحصیلات مقدماتیمان با نویسندگان و شاعران بزرگی آشنا شده ایم  و از اندیشه های آنان در زندگی خود بهره برده ایم. اما آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده ایم که چه چیز باعث اثر بخشی و دلنشینی آن آثار شده است؟ در این مقاله سعی داریم با توضیح معنای ادبیات و عناصر تشکیل دهنده آن ، علل زیبایی و تاثیر گذاری آثار ادبی را بررسی نمائیم.

       لغت "ادبیات" برگرفته از ریشه ی سه حرفی ادب می باشد که در لغت نامه دهخدا ، فرهنگ  ، پرهیخت و دانش معنی شده است و در واقع ادبیات به دانش های متعلق به ادب و کلیه ی علوم و آثار ادبی اطلاق می شود. اما جواب این پرسش که چه ارتباطی میان  آنچه امروزه به عنوان ادبیات در میان ما مصطلح است و آنچه  فرهنگ یا آئین خوانده می شود، وجود دارد را می توان در تعریفی که دکتر محمد علی ندوشن از ادب کرده است،  یافت." ادب که در آغاز به معنای رسم و آئین خوب زندگی کردن بود، ادب فنی (یعنی ایجاد آثار ادبی) را گسترش داد و در واقع ، ادب نفس با ادب درس ، پیوند گرفت و ادبیات ، وسیله ای شناخنه شد برای بهتر و زیباتر زندگی کردن."

       با توجه به این مطلب می توان دریافت که چگونه ادبیات با زندگی ما آمیخته است. ما همه روزه از عناصر سازنده ی آن ( یعنی خیال ، اسلوب ، عاطفه و معنی ) ، در اشکال متفاوت نظم و نثر تاثیر می پذیریم . از اندیشه هایی که از طریق آثار ادبی منتقل می شود ، پند هایی برای زندگی می آموزیم و بر اساس اینکه کدام یک از انواع ادبی ( غنایی، حماسی ، نمایشی و تعلیمی) برای ما دلنشین تر است ، مشتاق به خواندن آنها می شویم. پس می توان گفت آنچه موجب می شود یک فرد تمایل به خواندن اثری خاص داشته باشد یا نداشته باشد ، بیشتر به سلایق آن خواننده بستگی دارد و نمی توان عاملی کلی برای آن معرفی کرد. ممکن است فردی خیال را مهمترین عامل برای اثر بخشی بداند . این در حالی است که افرادی معنی را بر خیال ارحج می دانند، زیرا معتقند هدف از آن نوشته بیان عقاید و افکار شخص نویسنده یا شاعر است.

       در انتها می توان با تعریف ادبیات به گونه ای که دکترعبدالحسین زرین کوب آن را معرفی می نماید، دید کلی نسبت به این لغت بدست آوریم. او ادبیات را عبارت از آن گونه سخنانی می داند که از حد سخنان عادی ، برتر و والاتر بوده و مردم آن سخنان را در میان خود ضبط و نقل کرده اند و از خواندن و شنیدن آنها دگرگون گشته و احساس غم و شادی و لذت و الم کرده اند.  همچنین می توان گفت آنچه منجر به ماندگاری این آثار و نقل آنها گشته ، ارزشی است که احساسات لطیف و عواطف هنرمندانه ادبیات  به این آثار بخشیده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:22  توسط   |